بالاخره نوبت من هم رسید. یاسر عزیز من رو به یلدا بازی دعوت کرد.

۱- در دوران ابتدایی (احتمالا کلاس دوم یا سوم) سعی می کردم که آگهی‌های ترحیم روی دیوارها یا روزنامه را بخوانم و شادروان رو شادُروان تلفظ می‌کردم.

۲- شیمی سال اول دبیرستان را ۱۲ شدم که کمترین نمره دوران دبیرستان بود. ما دومین سری دانش‌آموزانی بودیم که نظام جدید می‌خواندیم و مادر من تا مدت ها فکر می‌کرد که من را از مدرسه به خاطر این که نمره‌ام ۱۲ شده است اخراج می‌کنند. البته یک بار هم در دوران راهنمایی به علت نوشتن یک انشای ادیبانه معلم مربوطه نمره ۱۱ را به شیوایی قلم بنده اختصاص دادند. با وساطت پدر ارجمند و مدیر مدرسه این نمره به ۱۷ افزایش یافت. هنوز هم فکر میکنم که ان انشا بهترین انشایم بود و معلم نفهمیده بود که من چه نوشته‌ام.

۳- نمیدانم چرا خیلی ها در اولین برخورد فکر میکنند من از اهالی استان‌های آذری زبان هستم و حتی بعضی اوقات شروع می‌کندد به ترکی حرف زدن با من. در همین جا اعلام می ‌کنم که من سر جمع ۲۴ ساعت هم در استان‌های اردبیل و آذربایجان شرقی نگذرانده‌ام و به بقیه استان‌های آذری نشین هم نرفته ام. پدر و مادر بنده هم گیلانی الاصل هستند و در خانه به زبان طالشی با یکدیگرمکالمه می‌کنند! ترکی بیلمیرم بابا جان!

۴- تقریبا از روزهای اولی که بساط وبلاگ نویسی راه افتاد به عنوان خواننده وبلاگ‌های مختلف در صحنه حاضر بوده‌ام. در آن دوران که تعداد وبلاگ‌های فارسی به ۲۰ هم نمی‌رسید روزی چند بار به وبلاگ‌های هودر، ندا منسجم، سیزیف، حامد بنایی، سلمان، دندانپزشک، خورشید خانوم و … سری میزدم. مقادیر متعددی وبلاگ طراحی شده برای دوستان، اقوام و آشنایان در پرونده کار اینجانب موجود است. اما به دلیل این که کوزه گر همیشه از کوزه شکسته آب میخورد تازه یک سالی است که این وبلاگ نیم‌بند را علم کرده‌ام.

۵- آرزویم این است که شرکت اینترنتی داشته باشم. یک e-Business Start-up موفق

حالا هم موقع دعوت کردن است: حامد بنایی، احسان پریم (که تازه همین الان فهمیدم وبلاگش را بروز میکند همچنان)، ایلیا، سام جوانروح و اشکان خواجه نوری کسانی هستند که دعوتشان می‌کنم.