زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.
لحظه ای است متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کردن است. لحظه یی ست اندوه بار و توان فرسا
اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیره های کاغذی بیاموز.
باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز ، ثبات در عشق را اثبات می کند.
من - ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی ست.
انحلال کامل فردیت است در جمع.
عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست.
آنچه هر جدایی را امکان پذیر می کند اندیشه پایان آن جدایی ست.
زندگی، تنهایی را نفی می کند، و عشق بارورترین تمام میوه های زندگی ست.
بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز، از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی. امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی است . اینجا را غباری گرفته است.
پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند.
اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. …
روز بد تنهایی، مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.
مرگ روزهای خوب را
مرگ همه حکایت ها را
به من بازگرد هلیای من!
مگذار که خالی روزها و سنگینی شبها در اعماق من جایی از یادنرفتنی باز کند.
ما برای فروریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم.
در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم.
و به یاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست داده ام.
سه روز پیش، ما با ایمان به خویش، می گفتیم که بازگشت، هیچ چیز را خراب نمی کند.
و اکنون تنها تو می توانی اثبات کنی که ما دوباره بنا خواهیم کرد.
به یاد بیاور که در این لحظهها نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگیست.
هلیا به من بازگرد!
+ قسمتی از این متن با صدای نادر ابراهیمی
از «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» اثر نادر ابراهیمی
ای تمام آرامش من میخواهمت هنوز. آری هنوز میخواهمت.
ولی آیا هنوز هم گلهای کاکتوس پشت دریچه های اتاق دل توست؟
آیا دوباره باز خواهی گشت؟
آنگاه که من باز میگردم ، من ِ دل به امید بسته را،
آیا بازراهی کوه قاف خواهی کرد؟
آخرین وسوسه یا چگونه یک ایده خوب آگهی را بسوزانیم





